محبوب من
دخترو و پدرش هم توی خونه بودن، دخترو نیم ساعت یه بار زنگ میزد ، چرا نمیاین دیگه ، ولو شدین واسه خودتون، حوصله ام سر رفته و از این حرفها ....
یه سؤال :یه کاری کردم از نظر شما فداکاری هست یا دیوانگی؟
از طرف محل کارم 400 هزار تومان واسه روز زن هدیه گرفتم ، باتوجه به اینکه خودم خیلی بهش نیاز داشتم ولی 200 هزار تومان دادم به جناب همسر جهت خرید بیمه اش و 200 هزار تومان هم به پسرو برای خرید موبایل
s
من روز زن سوپراز شدم اینجوری ؟ به نظر شما توسط چه کسی ؟
... کدام یک از ما
کدام یک از ما به اندازه ی کافی گفته ایم خسته نباشی ؟؟
ما را ببخش شیر زن
برایِ قدر دانی , کلامِ ما خالی تر از شبهایِ توست
روزت مبارک
خسته نباشی
نیکی فیروزکوهی
داشتم ویترین مغازه رو نگاه می کردم، یه لباس دیدم خوشم اومد، رفتم تو ....
دیدم فروشنده آشناست، سلام و احوال پرسی کردیم گفتم منو یادت میاد؟ لبخندی گفت آره ، اردوی مشهد، همونی که شوهرش روزی چند بار بهش زنگ میزد.... خنده ام گرفت ، گفتم خوب یادته...
چند سال پیش ..
سوار اتوبوش شدم، یکی از همکلاسی هام رو دیدم ، گفت بهار نمیای بریم مشهد؟ گفتم چه جوری ؟
گفت که از طرف دانشگاه یه اردو گذاشتن ، اگه میخوای زود برو اسم بنویس تا پر نشده که با هم بریم ...
رفتم خونه ، همسرو اومد جریان رو بهش گفتم ، گفتش که برو ... به همین راحتی...
پول رو برام ردیف کرد، ساک رو بستم و راهی سفری خاطره انگیز شدم ...
یه اتوبوس قراضه ای بود که صندلی هاش 90 درجه بود ، نه عقب می رفت نه جلو ...هوا هم بس ناجوانمردانه گرم ....
اولش که زیاد با هم آشنا نبودیم ، همه ساکت نشسته بودن ، ولی چند ساعت بعد آتیش می باروندن...
کار بچه ها شده بود آب بازی، به بهونه تشنگی آب می گرفتن ، میریختن رو سر همدیگه ...
یه لشکر دختر بود و 4 تا پسر ....
این 4 تا پسر عقب اتوبوس نشسته بودند ... یه وقت نگاه کردیم دیدیم که کل مسافرا، عقب اتوبوس جمع شدند، منم به شوخی گفتم الانه که اتوبوس مثل کشتی تایتانیک وارونه بشه ....
اون موقع ها موبایل همه گیر نشده بود، منم موبایل دادشم رو گرفتم و جناب همسر هم روزی چند بار زنگ می زد که الان باید فلان شهر باشید( از بس ایرانگردی کرده ، همه جا رو بلده ...)
از راه کویر رفتیم تا رسیدیم مشهد ... یادش بخیر ... نصف شب بیدار می شدیم میرفتیم حرم ....
بازار هم زیاد رفتیم ، یادم میاد که هیچی واسه خودم نخریدم ، فقط برای بچه های به دنیا نیومده داداش ها سوغاتی خریدم، و بچه های خودم و همسرو و بقیه ...
برگشتنی از راه شمال اومدیم ، منم سرما خورده بودم و یه عالمه تب خال ....
شاید اینا برای شما جالب نباشه ولی الان که دارم می نویسم خیلی چیزا داره یادم میاد ...
وقتی رسیدیم شیراز ، همسرو ماشین رو شسته بود و شیک و پیک کرده بود و با بچه ها اومدن استقبالم....
ساعت 12 شب، کارهای آشپزخونم تموم شد ، کتاب سینوهه پزشک فرعون رو دستم گرفتم و دراز کشیدم تا بخونمش ، نمی دونم دردی احساس کردم یا نه ...
ناخودآگاه دستمو به کنار سینه ام کشیدم ، به برجستگی حس کردم ، یعنی چی می تونه باشه ؟ دوباره و دوباره لمسش کردم ...
شاید اشتباه می کنم ، دیدم نه هست ...
به دکتر گفتم برام ماموگرافی بنویس ، نوشت ، برای دو روز بعد وقت داد، خیلی بد و دیر گذشت این دو روز ...، تا اینکه دیروز عصر رفتم ، انجام شد ، خانمه گفت ، فردا بیا برای جوابش ، گفتم من دارم از استرس می میرم، اگه میشه زودتر آماده اش کنید ، گفتش که ساعت 8 بیا ...
برگشتم خونه ، جون تو بدنم نبود، فکر کنم فشارم افتاده بود، ولو شدم روی تخت ، پسرو دخترو اومدند پیبشم، چی شد مامان؟
دوباره رفتم مطب برای جواب، ترافیک بود ، منم پر از دلشوره ، رفتم جواب رو گرفتم ، دکتر گفت : چیزی نشون نداده....
تو این دو روز فقط به دخترو و مادرم فکر کردم ، که اگر اتفاقی واسه من بیفته ، چه می کنن..
دخترو رو تصور کردم با لباس عروسی، کی بهش می رسه ؟ کی کارهاش رو انچام می ده ؟ کی نازش رو می خره ؟....
به مامانم فکر کردم که چه می کشه ؟ چطور تحمل می کنه ؟ هی تصویرش رو تو ذهنم پاک می کردم ، طاقت نداشتم ببینم ...
من از مرگ نمی ترسم ، (اینجوری فکر می کنم ، شاید اگر واقعاً یپش بیاد جور دیگه باشه ...) ولی از درد ، بیماری، خواری، فقر خیلی وحشت دارم ، من که همیشه مستقل بودم ، اصلا تحمل اینکه کسی بخواد جورم رو بکشه و به کسی تحمیل بشم رو ندارم ، انشاءالله که واسه هیچ کس پیش نیاد.
همیشه آرزو دارم که عمرم هرچه قدر باشه ، مفید باشه ... (چه کم و چه زیاد..)
خلاصه قبل از انجام مامو گرافی و تو اتاق انتظار ، تو فکرام دنبال سیانور هم گشتم ، که اگر کار به جاهای بد کشید ،......
خدا رو شکر که تا فعلاً به خیر گذشت ....
خدایا خودم رو به تو سپردم ...
هی چه که خیره واسم رقم بزن ...
خدایا ، خدای مهربانم ....
کمکم کن ...
دوستان من، بعداً میگم که چی شده ، فعلا نه ....
*** از بس که فکرم مشغوله این چند روز ....
یادم رفته که وبلاگم یک ساله شد....
تولدت مبارک عزیزم ....
دیروز میگفتم :
مشقهایم را خط بزن … مرا مزن
روی تخته خط بکش … گوشم را مکش
مهر را در دلم جاری بکن … جریمه مکن
هر چه تکلیف میخواهی بگیر … امتحان سخت مگیر
اما کنون ..
مرا بزن … گوشم را بکش .. جریمه بکن .. امتحان سخت بگیر
مرا یک لحظه به دوران خوب مدرسه باز گردان
***تقدیم به همه دوستای عزیزم که معلم هستند(گپم جان و ....)
***زمان مدرسه خیلی بد مشق بودم، می مردم تا یه صفحه مشق بنویسم ....
یادش بخیر ، اون دفترهای کاهی ، اون خودکارهای بیک ، اون مدادهای سوسماری ...
***از همه مهم تر اینکه در همچین روزی بهار خانم لباس زیبای عروسی پوشیده بود...
ليلي گفت: موهايم مشكي ست، مثل
شب، حلقه حلقه و مواج،
دلت توي حلقه هاي موي من است.
نمي خواهي دلت را آزاد كني؟
نمي خواهي موج گيسوي ليلي را ببيني؟
مجنون دست كشيد به شاخه هاي آشفته بيد و گفت: نه نمي خواهم،
گيسوي مواج ليلي را نمي خواهم.
دلم را هم.
ليلي گفت: چشمهايم جام شيشه اي عسل است، شيرين،
نمي خواهي عكست را توي جام عسل ببيني؟
شيريني ليلي را؟
مجنون چشمهايش را بست و گفت: هزار سال است عكسم ته جام شوكران است،
تلخ.
تلخي مجنون را تاب مي آوري؟
ليلي گفت: لبخندم خرماي رسيده نخلستان است.
خرما طعم تنهايي ات را عوض مي كند.
نمي خواهي خرما بچيني؟
مجنون خاري در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر
دارم.
ليلي گفت: دستهايم پل است. پلي كه مرا به تو مي رساند. بيا و از اين
پل بگذر.
مجنون گفت: اما من از اين پل گذشته ام. آنكه مي پرد
ديگر به پل نيازي ندارد.
ليلي گفت: قلبم اسب سركش عربي ست.
بي سوار و بي افسار.
عنانش را خدا بريده، اين اسب را با خودت مي بري؟
مجنون هيچ نگفت.
ليلي كه نگاه كرد، مجنون ديگر نبود؛ تنها شيهه اسبي
بود و رد پايي بر شن.
ليلي دست بر سينه اش گذاشت، صداي تاختن مي آمد.
***
دیشب تو خواب دیدمت، توی یه عروسی ، فقط یه لحظه، اونم یواشکی نگات کردم و دیگر هیچ ...
| Design By : RoozGozar.com |

