...بهارم

کی اشکاتو پاک میکنه

شبها که غصه داری

دست رو موهات کی میکشه

وقتی منو نداری؟ 

شونه کی مرهم هق هقت میشه دوباره 

از کی بهونه میگیری شبای بی ستاره 

برگ ریزونای پاییز کی چشم به رات نشسته؟

از جلو پات جمع میکنه برگهای زرد و خسته؟ 

کی منتظر میمونه حتی شبای یلدا 

تا خنده رو لبات بیاد 

شب برسه به فردا

کی از سرود بارون 

قصه برات میسازه 

از عاشقی میخونه 

وقتی که راه درازه 

کی از ستاره بارون 

چشماشو هم میذاره 

نکنه ستاره یی بیاد 

یاد تو رو نیاره

یه ترانه زیبا از ابی تقدیم به همه عاشقان

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان ۱۳۹۰ساعت 16:2 توسط بهار |

 1)انرژی بدن من و شما قابل هدایت به یک سمت مشخص است.

اگر به چیز مشخصی فکر کنیم انرژی ما به سمت اون چیز مشخص میره.
خیلی وقت ها میشه که به کسی زنگ می زنیم و میگه:
- "چه خوب شد زنگ زدی!"
- " داشتم بهت زنگ می زدم!"
- "داشتم بهت فکر می کردم!"
- "حلال زاده!"
- "دل به دل لوله کشی شده!"

و نکته فوق العاده جالبش اینه که من به محض اینکه به شخص خاصی در هر جای دنیا که فکر کنم انرژی های من بلافاصله به سمت اون حرکت می کنه و بلافاصله به او میرسد بدون سپری شدن زمان. اصلا مهم نیست که من ایران باشم و طرف مقابل آمریکا باشه. در فیزیک به این میگن "جهش کوانتومی".
یعنی انرژی ما از زمان عبور می کند.
پس به محض اینکه ما به چیزی فکر کنیم انرژی ما پیش او حاضر است.

یه وقتایی دارین تو خیابون راه میرید. حس می کنید که یکی داره نگاه تون می کنه. برمی گردید می بینید که واقعا داره نگاه تون می کنه. شما چطور حس کردی که یکی داره نگاه تون می کنه؟ قبول دارین کسی که به شما نگاه می کنه، داره به شما فکر هم می کنه؟

انرژی اون شخص رو دریافت می کنید و نتیجه ی تحلیلی که مغز شما از اون انرژی می کنه، میشه حس شما. شکل پر رنگ این رو میگن "تله پاتی" که آدم ها یاد می گیرن با تبادل انرژی فکر همدیگه رو بخونن.

 2) انرژی من و شما مثبت و منفی میشه ولی انرژی اجسام همیشه خنثی است.

اگر ما حالمون خوب باشه، اگر آرام باشیم، اگر داریم مهر ورزی می کنیم، اگر داریم لطفی می کنیم، اگر داریم دعا می خونیم

انرژی ما مثبت است.

اگر حالمون بد باشه، اگه داریم غر میزنیم، اگه داریم بد و بی راه میگیم، اگه عصبانی هستیم، اگه استرس داریم، اگه نگران هستیم، اگه اضطراب داریم

انرژی ما منفی است.

و اما انرژی اجسام خنثی است ولی انرژی من و شما میتونه انرژی اجسام رو هم مثبت و منفی بکنه.


آدم هایی که مثبت هستن (فکر های خوب می کنن – روحیه عالی دارن) انرژی شون مثبت است.

آدم هایی که منفی هستن (روحیه داغونی دارن) انرژی شون منفی است.

هاله های انرژی در پیرامون دو قسمت از بدن ما تراکم بیشتری دارند.
چشم ها و دست ها.



نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 17:50 توسط بهار |

چـرا آدمـا نمی دونن بعضـــی وقت هـا خــداحافــظ یعنـی :
" نــــذار برم " یعنـــی بـرم گـردون ، سفـت بغلـــم کـــن
ســـرمو بچــسبــون به سینــــه ات و بگــــــو :
"خداحافـظ و زهــر مار " ، بیخــــود کــردی میگی خداحافــظ
مگـه میـــذارم بــــری ....؟!! مگه الکیـه....!
چــــرا نمی فهمـن نمی خــوای بری ؟! چـــرا می ذارن بــری

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 13:34 توسط بهار |

هیچ کس نمیتونه به عقب برگرده و همه چیز را از نو شروع کنه
ولی هر کسی میتونه از همین حالا عاقبت خوب و جدیدی را برای خودش رقم بزنه
خداوند هیچ تضمین و قولی مبنی بر این که
حتما روزهای ما بدون غم بگذره
خنده باشه بدون هیچ غصه ای
یا خورشید باشه بدون هیچ بارونی، نداده
ولی یه قول رو به ما داده که اگه استقامت داشته باشیم
در مقابل مشکلات، تحمل سختی ها رو برامون آسون میکنه
و چراغ راهمون میشه

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 8:0 توسط بهار |



ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 20:16 توسط بهار |



ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 19:51 توسط بهار |

دیشب یه مطلب زیبا توی فیس بوک دیدم  گفتم یادم باشه اینجا بنویسم برای همه مون .

تصمیم گرفتم که از این به بعد در مورد بچه ها و دوستانم حواسم باشه.


دلی که اندوه دارد نیاز به شانه دارد نه نصیحت. کاش همه می فهمیدن.

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 7:47 توسط بهار |

چشمان ناز تو
چشمان ناز تو ، قلب مهربان تو، هر چه فکرش را میکنم محال است زندگی بدون تو
چه عادت کرده باشم به تو ، چه دوستت داشته باشم ، قلب عاشقم میگوید ، این زندگی عاشقانه را مدیونم به تو
روزی آمدی و مرا از حال و هوای تنهایی بیرون آوردی
عاشقم کردی با مهر و محبت هایت، با قلب مهربانت
دیوانه ام کردی با آن چشمهای نازت
چه ناز است چشمانی که لحظه ای دیدن دوباره اش برایم آرزوست
تا لحظه های در کنار تو بودن را با چشمان ناز تو سر کنم ، تا غرق شوم درون چشمهایت تا بشکنم سکوت را به بهانه ی دیدن چشمهایت
تا بگویم درد دلهایت را برایت ، منی که بی خبر نیستم از آن دل مهربانت
صدای دلنشین تو ، خیره شده ام به چشمهای زیبای تو، تو نیز عاشقانه نگاه میکنی به چهره عاشق من ، لبخندت مرا دیوانه تر میکند، عزیزم بیشتر از این تو را ببینم به رویا نبودن این رویای زیبا شک میکنم ، میترسم که خواب باشم ، میترسم که در خواب عاشقت شده باشم ، میترسم که رویا را با حقیقت اشتباه گرفته باشم!
تو نیز مانند من به انتظار باریدن بارانی ، یا باز هم اشک میریزی از اینکه دیدارمان به سر رسیده  و تا فردا مرا نمیبینی
چگونه سر کنم شب را تا فردا ،نمیدانم حقیقت عشق تو را باور کنم یا آن رویا!
نمیدانم چگونه قلبم را راضی کنم که خواب نیست تو را داشتن را
ای قلب عاشقم باور کن عاشق شدن را
چشمان ناز تو مرا دلتنگ کرده، گرفتن دستهایت بی قرارم کرده ،دیگر چگونه بگویم که بودن تو ،مرا بدجور عاشق کرده
حتی اگر با تو بودن رویا باشد ، می مانم تا ابد در همین رویا ، به خیال تو ، به خیال داشتن فرشته ای مثل تو ، به همین خیال رویایی زندگی میکنم

نوشته شده در دوشنبه نهم آبان ۱۳۹۰ساعت 8:14 توسط بهار |

نوشته شده در دوشنبه نهم آبان ۱۳۹۰ساعت 8:12 توسط بهار |

دختر كوچكي هر روز پياده به مدرسه مي‌رفت و بر مي‌گشت. با اينكه آن روز صبح هوا زياد خوب نبود و آسمان نيز ابري بود، دختر بچه طبق معمولِ هميشه، پياده بسوي مدرسه راه افتاد.

بعد از ظهر كه شد، ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شديدي درگرفت.

مادر كودك كه نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد يا اينكه رعد و برق بلايي بر سر او بياورد، تصميم گرفت كه با اتومبيل بدنبال دخترش برود. با شنيدن صداي رعد و ديدن برقي كه آسمان را مانند خنجري دريد، با عجله سوار ماشينش شده و به طرف مدرسه دخترش حركت كرد.

اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل هميشه پياده به طرف منزل در حركت بود، ولي با هر برقي كه در آسمان زده ميشد ، او مي‌ايستاد ، به آسمان نگاه مي‌كرد و لبخند مي زد و اين كار با هر دفعه رعد و برق تكرار مي‌شد.

زمانيكه مادر اتومبيل خود را به كنار دخترك رساند، شيشه پنجره را پايين كشيد و از او پرسيد: چكار مي‌كني؟ چرا همينطور بين راه مي ايستي؟

دخترك پاسخ داد: من سعي مي‌كنم صورتم قشنگ بنظر بيايد، چون خداوند دارد مرتب از من عكس مي‌گيرد!

باشد كه خداوند همواره حامي شما بوده و هنگام رويارويي با طوفان‌هاي زندگي كنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نكنيد

 

نوشته شده در شنبه هفتم آبان ۱۳۹۰ساعت 8:56 توسط بهار |

اگر می دانی در این جهان کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می کند و صدای قلبت آبرویت را به تاراج می برد، مهم نیست که او مال تو باشد ، مهم این است که فقط باشد، زندگی کند، لذت ببرد، و نفس.....بکشد.!!

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان ۱۳۹۰ساعت 20:5 توسط بهار |

نوشته شده در سه شنبه سوم آبان ۱۳۹۰ساعت 19:57 توسط بهار |

اصطلاح پ ن پ مدتیه بین فیس بوکی ها رایج شده ...


تو آشپزخونه استکان و قندون از دستم افتاد شکست با صدای خفن. مامان اومده می گه چیزی شکوندی؟

پـَـ نه پَــ، شیشه نازک تنهایی دلم بود منتها صداش رو گذاشتم رو اکو حالکنین!

تو هواپیما نشستم دارم دعا می‌خونم بغل دستیم می‌گه دعا می‌کنی سالم برسی؟
پـَـ نه پَــ، دوست دارم صحنه سقوط هواپیما رو از نزدیک ببینم دعا می‌کنم سقوط کنیم!

زنه شکمش اومده جلو، رفیق ما می پرسه این خانم حامله است؟
پـَـ نه پَــ، این زن آقا گرگه ‌است، شنگول رو خودش خورده، منگول رو داده به شوهرش!

کامپیوترم یه ویروس گرفته بود رفتم کلی پول آنتی ویروس اورجینال دادم بعد سه ساعت اسکن ویروسه رو پیدا کرده پیغام داده:
آیا مطمئن هستید که می خواهید این ویروس را حذف کنید؟
پـَـ نه پَــ، می خوام ازش نگهداری کنم بزرگ بشه، بشه عصای دستم نور چشام!

دم دستشویی عمومی ایستاده ام تا نفر قبلی بیاد بیرون، اومده بیرون، می بینه دارم پیچ و تاب می خورم می گه دستشویی داری؟
پـَـ نه پَــ، دارم با صدای موزیکی که نواختی تمرین رقص عربی می کنم!

شمع های ماشینم سوخته، رفتم تعمیرگاه…
می پرسه عوضشون کنم؟ پـَـ نه پَــ، فوتشون کن تا صد سال زنده باشی!

زنگ زدیم ۱۱۰ می گم آقا این جا دزد اومده، ما گرفتیمش لطفاً کسی رو بفرستید. می پرسه می خواهید ازش شکایت کنید؟
پـَـ نه پَــ، زنگ زدیم بگیم وسیله همراش نیست شما تا یه جایی برسونیدش، تو خیابون نمونه این موقع شب!

دوستم می گه امروز چندمه؟ می گم یکم. می گه یکم مرداد؟
پـَـ نه پَــ، امروز یکم فروردینه… عیدت مبارک عمو جون یه بوس بده!

به مامانم می گم: فکر کنم دیگه وقتشه از تنهایی در بیام، هر چی باشه بیست و شش سالمه مامان… می گه: یعنی زن می خوای پدرسوخته؟
می گم پـَـ نه پَــ، یه داداش توپول موپول می خواستم روم نمی شه به بابا بگم._

رفتم آسایشگاه برای دیدن سالمندان. مسئول اونجا می گه: اومدی عیادت؟
پـَـ نه پَــ، اومدم ۲ تا از این پیرمردها رو ببرم بزرگ کنم!

به داداشم می گم برو عصای آقاجون رو بیار؛ می گه مگه آقاجون می خواد بره؟
پـَـ نه پَــ، می خواد به اذن پروردگار عصا رو تبدیل به اژدها کنه!

همسایه مون می گم تخم مرغ داری؟ می گه می خوای غذا درست کنی؟
پـَـ نه پَــ، می خوام بخوابم روشون تا جوجه بشن بفهمم مادر بودن چه حسی داره!_

بهش می گم با من ازدواج می کنی؟ می گه داری بهم پیشنهاد می دی؟
پـَـ نه پَــ، می خوام غیر مستقیم حالیت کنم مامانت تصادف کرده بری بیمارستان!

رفتم در مغازه گفتم آقا نوشابه دارین؟ یاروگفت:مشکی دیگه?!
 
گفتم:((پ))گفت : خفه شو ، گمشوبیرون بی شعورعوضی!این چیه یادگرفتین خودتونو
مسخره کردین 
؟!؟
گفتم:بابا میخواستم بگم پنیر هم میخوام.
 

کلی معذرت خواهی کرد و ازخجالت من دراومد.بعدش گفت : پنیر بسته ای؟؟
گفتم : پ نه پ... متری؟؟
گفتمو فرار کردم

نوشته شده در سه شنبه سوم آبان ۱۳۹۰ساعت 9:21 توسط بهار |

تا سحر!!!

نوشته شده در دوشنبه دوم آبان ۱۳۹۰ساعت 13:17 توسط بهار |


آخرين مطالب
» بهارم
»
» این روزهای بهارررررررررررررررررررر
»
» ولایت...
» سوپرایز
» اشرف ...
» آغازی جدید ...
» رفتم که رفتم ...
» سفرنامه سیاحتی زیارتی
Design By : Pars Skin