...بهارم

اونقدر رفتن به ولایتم طولانی شده که یادم نمیاد آخرین بار کی رفته بودم. بیش از دو ماه ... و خاتونی که بی تاب بود ، اصرار و اصرار که اگه نیومدی افسردگی میگیرم. رفتن ما ریتم زندگیش را به هم می ریزد وکارش زیاد می شود ولی باز هم اصرار بر رفتنمان دارد...  با وجود اینکه سرم شلوغ بود، تصمیم به رفتن گرفتم حتی اگر شده با اتوبوس ...که خوشبختانه دختر عمو عازم ولایت بود و منم همراهشان شدم .
وقتی رسیدم کمی استراحت کردم ، خوب نگام میکنه میگه بهار بریم یه جایی بگردیم . تعجب می کنم از حرفش، اون معمولاً علاقه اش به کار کردن و رسیدن به امورات زندگیش هست. سوار اوسکار می شویم هر دوتامون، اول میریم خونه خاله ، صحبت از گشت و گذار میشه خاله و دختر خاله اعلام همراهی می کنن، چهارتایی سوار میشیم ، خاله خیلی جون عزیزه ، صلوات میفرسته و دعا می خونه، راهی می شویم خنکای شب و موسیقی ملایم ، می برمشان امامزاده ، جای پارک گیرم نمیاد، میگم شما برید من منتظرتون می مونم. همونجا لیست دعایم رو تو ذهنم باز می کنم ، دعا میکنم برای سلامتی و رفاه تک تکشون...
به خونه که می رسم ، خاتون میگه تختمو برام مرتب کن ، با کمال میل قبول میکنم ، کلید خونه باغ رو بر می دارم و در حیاط رو باز می کنم ، تشک خوش خواب رو اونجا گذاشتم، به محض وارد شدن به حیاط ، خروس خواهر شوهر آوازی می خونه و به طرفم حمله می کنه، یه لحظه قلبم اومد تو دهنم، معنی خروس جنگی رو اونجا فهمیدم. عمو از دور میزنه زیر خنده ، دیگه عصبانی شدم و دمپایی رو به طرف خروس پرت کردم ، نشونه گیریم خوب بود، فرار می کنه ، حال و احوالی می کنم و تشک سنگین رو رو دوشم میزارم ، تا رسیدم خونه مادر جون نفسم می بره ولی لذت بخشه برام ...
****
نتیجه فراگیر پیام نور هم اومد، متأسفانه علی رغم تلاشم قبول نشدم،  میدونم اشتباه کردم، کتاب 400 صفحه ای رو خوندم و از دوتا کتابچه کوچولو غافل شدم، همونم کار دستم داد، نزدیک به نیمی از سؤالات از همون 90 صفحه اومد، حالا منتظر نتیجه هایی می مونم که تلاشی براشون نکرده بودم(سراسری و آزاد)، ببینم قسمت چی میشه ...
****
روزهای شلوغی رو میگذرونم ولی خوشحالم و شاکر نعمت های خداوند، کار و محل کار جدیدم رو خیلی دوست دارم و تمام تلاشم رو می کنم که همه چیز زود مرتب و آپدیت بشه . تو خوابم نمی دیدم که به این آسونی از اتاق قبلی برم، هر چه شکرگذاری کنم هنوز کمه ...
***
پرنسسم سرگرم آماده شدن برای یه کنسرت گروهیه و مهندس کوچک هم مشغول یه کاری شده، شب ها تا دیر وقت سرکار و روزها هم دانشگاه ، برنامه هایی دارم ، تلاش می کنم برای تغییراتی جدید در زندگیم ، ببینم کدوماش عملی میشه ...
***
یک ماه پیش مثل امروز، چه شور و شوقی داشتیم برای سفر به سوی سرزمین  عشق و نور ...
Family isn’t always blood
It’s the people in your life who
 want you in theirs, the ones who
 accept you for who you are.
The ones who would anything to see smile
 and who love you no matter what

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۴ساعت 19:26 توسط بهار |


آخرين مطالب
» بهارم
»
» این روزهای بهارررررررررررررررررررر
»
» ولایت...
» سوپرایز
» اشرف ...
» آغازی جدید ...
» رفتم که رفتم ...
» سفرنامه سیاحتی زیارتی
Design By : Pars Skin